صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
آلبوم عکس
درباره من
دوستان
نویسندگان وبلاگ مجتبی احمدی
all
جوک .:. love .:. علمي .:. funny
خیلی باحاله نری ضرر کردی(hesam)
mojy
download
download
گنجیشک کوچولویه باحال
male khodame
sms
سایت مخصوص نرم افزارهای درسی (EN)
دیکشنری آنلاین
انزلی چی آبای...
کدهای تقلب تمام بازی ها
کی invasible ?
انزلی بلاگ
شهر من انزلی
ملوانیها
فروشگاه آنلاين
شرکت ایرانیان پیشگام
چه سال ها که خدا بود و ما نفهمیدیم
کنار خانه ی ما بود و ما نفهمیدیم
همین خدا که برایش قصیده می گفتیم
خودش قصیده سرا بود و ما نفهمیدیم
چه اشتباه بزرگی همیشه در معنا
نوا ز ناله جدا بود و ما نفهمیدیم
و این صدا که شنیدیم تازگی،عمری-
سرود پنجره ها بود و ما نفهمیدیم
دری که رو به خیابان عشق وا می شد
کنار خانه ی ما بود و ما نفهمیدیم...
نوشته شده توسط mojy در جمعه 5 مهر 1387 ساعت 02:39
بر من گذشتی، سر بر نکــــــــردی
از عشق گفتم ، بـــــاور نکــــــــردی
دل را فــــــکندم ارزان بــه پــــــایت
سودای مهـرش در ســـــــر نکردی
گفتم گـــــلم را می بویی از لطف
حتی به قهرش پــــرپـــر نـــــکردی
دیدی ســبویی پــــــــر نوش دارم
باتشنگـــی ها لــــــب تـر نکـردی
هنگام مـستی شور آفــــرین بود
لطفی که با ما دیگر نکــــــــــردی
آتش گــــــرفتم چــون شاخ نارنج
گفتم: نظـر کن ! سر بر نکــــردی...
نوشته شده توسط mojy در جمعه 5 مهر 1387 ساعت 02:36
شبانگاهان که خورشید رخ در نقاب غروب می کشد و تاریکی دامن می گسترد، مرگ رنگ فرا می رسد، رنگ ها که در روز تمام چشم را پر می کردند و دیدن ورای آن را مانع می شدند، با رفتن خورشید، رخت بربسته، دیدن بی واسطه را ارزانی می دارند. رنگ ها خود پوشاننده حقایقند. ولی تاریکی درغیاب رنگ، اسرار را هویدا می سازد البته نه برای همگان که برای خاصان. شب قدر که شاه شب همه ایام است رستن از تمام رنگ ها و وابستگی ها و پیوستن به حقیقت و بی رنگی است. " شب است خلوت توحید و روز شرک وعدد "
لیلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهراً مراد به قدر، تقدیر و اندازه گیرى است. خداى تعالى در آن شب حوادث یكسال را یعنى از آن شب تا شب قدر سال آینده را تقدیر مينمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چیزهایى از این قبیل را مقدر ميسازد.

ندايي در وادي شب قدر
ما قرآن را، در شب قدر، فرو فرستادیم.
تو شب قدر را چگونه شبی میدانی؟
شب قدر، از هزار ماه بهتر است.
در آن شب فرشتگان و روح (جبرئیل)، به اذن خدا، همه فرمانها و سرنوشتها را فرود میآورند.
آن شب، تا سپیده دمان، همه، سلام است و سلامت.
آیا كدامین شب؟ این امر بزرگ چیست؟ و این شب كدام است؟
آن شب فرخنده، كه قرآن فرود آمده است، چه شب است؟
آن شب كه از هزار ماه بهتر است، كدام لحظات گرانقدر است؟
آن شب، كه فرشتگان فرود میآیند، و روح (جبرئیل) نیز فرود میآید، كدامین است؟
آن شب، كه فرمانها و تقدیرها را به زمین میآورند، و بر طبق حكمت بر مینهند، و معین میدارند؟
آن شب، كه تا سپیده دمان، همه لحظات آن، درود است و سلام، و رحمت است و سلامت، و ایمنی است و فرخندگی؟
این واقعیت بزرگ، كه با "فعل مضارع" بیان شده است، و استمرار را میرساند چیست: "تنزل الملائكة و الروح …" فرشتگان و روح، همی فرود آیند، و همی فرود آیند، به كجا؟
آری، فرشتگان و روح، در هر سال، در شب هنگام "قدر" پیوسته فرود آیند، و به "اذن خدا"، هر "امری" و "تقدیری" را فرود آورند… این امر چگونه است؟ این فرشتگان نزد چه كسی میروند، و فرمانها و تقدیرها را به چه كسی میسپارند؟ آنجا كه روح بزرگ فرود میآید كجاست؟ و آن آستان مقدس، و مطلع نور، و مركز ناموس، كه "كل امر"، به همراه فرشتگان، به جانب آن فرود آورده میشود، كدام آستان است؟ در شب قدر، فرودگاه فرشتگان آسمان، در كدام سرمنزل قدس، و مهبط مطهر است؟
شب قدر است و طی شد نامه هجر
آن شب، كه باید شكوائیه هجران را در نوردید، و به امید وصل و دیدار بیدار نشست، و از جام طهور "سلام"، تا "مطلع فجر"، سرمست بود، كدام شب است؟ از ابوذر غفاری روایت است كه گفت: به پیامبر خدا گفتم: ای پیامبر! آیا شب قدر و نزول فرشتگان، در آن شب، تنها در زمان پیامبران وجود دارد، و چون پیامبران از جهان رفتند، دیگر شب قدری نیست (پیامبر فرمود: "نه، بلكه شب قدر، تا قیام قیامت هست."
آن شب، كه شاعر حافظ قرآن، با الهام گرفتن از قرآن، آن شب را "شب وصل" مینامد، و نامه هجران را، در آن شب، طی شده و پایان یافته میخواند، كدام شب نورانی و دل افروز است؟ شبی كه باید در عاشقی ثابت قدم بود، در طلب كوشید، و بیدار ماند و دیدار جست و احیا گرفت، و به نیایش پرداخت، و كار خیر كرد، و صالحات به جا آورد، و به نیازمندان رسید، و دانایی طلبید، و مذاكره علم كرد؟ شبی كه در آن، كاری بیاجر نخواهد ماند؟ شبی كه باید به یاد روی آن محبوب عزیز، و آن یار آواره از دیار، و پنهان رخسار، با دردمندیهای عاشقانه نالید، و دیدار روی او را از خدای طلبید؟ … كدام شب عزیز است؟
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران فی التجر
خداوندا در اين شب هاي قدر، منزلتي بما عطا كن تا توفيق استجابت دعا
و آمرزش گناهان از ما دريغ نگردد.
بی تردید، دانستن، فهمیدن، ایمان آوردن، چشم جان گشودن
و دل به اين شبها سپردن، خود از همان توفيقات است.
امید که در چنین شبي بزرگ از این فيض و نعمات بی بهره نمانیم.
نوشته شده توسط mojy در دوشنبه 1 مهر 1387 ساعت 03:06

بـاز هـواي سـحــرم آرزوســــت
خـلـوت و مـژگـان تـرم آرزوسـت
شـكـوه ي غـربـت نـبـرم ايـن زمـان
دسـت تـــو و روي تـو ام آرزوســت
خـسـتـه ام از ديـدن ايـن شـوره زار
چـشـم شـقـايـق نـگـرم آرزوســـت
واقـعـه ي ديـــدن روي تـــــو را
ثـانـيـه اي بـيـشـتـرم آرزوسـت
جـلـوه ي ايـن مـاه نـكـو را بـبـيـن
رنـگ و رخ و روي تـو ام آرزوسـت
ايـن شـب قـدر اسـت كـه مـا بـا هميـم؟
مـن شـب قـــــدري دگــــرم آرزوســـت
حـسِّ تـو را مـي كنم اي جـان مـن
عـزلـت بـيـتـي دگــــرم آرزوســــت
خـانـه ي عـشـِاق مـهـاجـر كـجـاست؟
در سـفــــرت بـــال و پـرم آرزوســـت
حـسـرت دل بـارد از ايـن شـعـر مـن
جـام مـيـي در حـرمـــم آرزوســـــت
شعر از : احمد عزيزي
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 04:09

حكمت روزه داشتـن بگـذار
باز هم گفته و شنیده شود
صبرت آمــوزد و تسلط نفـس
و ز تو شیطان تو رمیده شود
هر که صبرش ستون ایمان بود
پشت شیطان ازو خمیده شود
آفتــــاب ریــاضتی که ازو
میوه معرفت رسیده شود
چه جلایی دهد به جوهر روح
کادمی صافی و چکیـده شود
بذل افطار سفره عدلی است
که در آفــاق گستـــریده شود
فقر بر چیده دارد از خوانـی
که به پای فقیر چیده شود
شب قدرش هزار ماه خداست
گوش کن نکتــه پروریـده شود
از یــکی میــــوه عمـــل کـــه درو
کشته شد، سی هزار چیده شود
گر تکانی خوری در آن یک شب
نخـل عمــر از گنـه تکیـده شود
مفت مفروش کز بهای شبی
عمرهـا باز پـس خـریده شود
روز مهلت گذشت و بر سر کوه
پرتــوی مانـده تــا پریــده شـود
تا دمی مانده سر بر آر از خواب
ور نه صور خــدا دمیـــده شــود
شعر از : شادروان استاد شهريار
نوشته شده توسط mojy در پنجشنبه 14 شهريور 1387 ساعت 08:00

| خداوندا تو میدانی ... منم ، دلتنگ دلتنگم منم ، یک شعر بیرنگم منم ، دل رفته از چنگم منم ، یک دل که از سنگم منم ، آواز طولانی منم ، شبهای بارانی منم ، انسانیم فانی خداوندا تو میدانی ... منم ، در متن یک دردم منم ، برگم ، ولی زردم منم ، هستم ، ولی سردم منم ، مُرده م ، منم مُرده م منم ، یک بغض پر باران منم ، غمهای بی سامان منم ، هستم دراین زندان منم ، زخمهای بی درمان منم ، دارم تب و تابی ز تنهائی ، ز بیتابی منم ، رفته به گردابی مرا باید که دریابی منم ، یک آسمان دردم منم ، دریا شود قبرم منم ، دنیا شود جبرم منم ، پایان شده صبرم منم ، یک ذره گردم منم ، خواهم کسی همدم منم ، برخود ستم کردم دلم خون میشود هردم منم ، از عشق گویانم منم ، دردست درمانم منم ، آمد به لب جانم خداوندا ! بمیرانم ! |
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 6 شهريور 1387 ساعت 01:35

من میگم بهم نگاه کن
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم
شعر : مریم حیدرزاده
نوشته شده توسط mojy در دوشنبه 24 تير 1387 ساعت 09:51
*********************
عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند
*********************
عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني
*********************
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 1 خرداد 1387 ساعت 08:51
بنام عشق ............................................؟؟؟
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
نوشته شده توسط mojy در شنبه 21 ارديبهشت 1387 ساعت 10:13
باور نکن تنهاییت را
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها
من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
نوشته شده توسط mojy در شنبه 21 ارديبهشت 1387 ساعت 07:31
خورشید رفت
آفتبگردان به دنبال خورشید می گشت
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پایین انداخت !!!
نوشته شده توسط mojy در جمعه 20 ارديبهشت 1387 ساعت 07:27
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها
را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي
خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود ، نه به زبان
بلكه از ته قلب خود بگو : يادت بخير!
نوشته شده توسط mojy در جمعه 20 ارديبهشت 1387 ساعت 07:25
ارزوها...
All my heart desires ,is the gracious thout
همه ی ارزوها محبت های قلب من ,محبت و بخشش توست
All the source of melancholy in my mind , the gracious thou
همه نگرانی من و فکرم از محبت توست
Wherever I cast those eyes of mine at the world
هر جای این دنیا که چشم می اندازم,
It is thou today , it will be thou tomorrow
امزوز تو هستی, فردا هم تو خواهی بود.
نوشته شده توسط mojy در جمعه 20 ارديبهشت 1387 ساعت 07:24
قـاصـدک !




قـاصـدک ! هـان ، چـه خـبـر آوردی ؟
از کـجـا وز که خـبـر آوردی ؟
خـوش خـبـر بـاشـی ، امـا ،امـا
گــــرد بـام و در مـــــن
بـی ثـمـر مـی گـردی
انـتـظـار خـبـری نـیـسـت مـرا
نـه ز یـاری نـه ز دیـار و دیـاری بـاری
بـرو آنـجـا کـه بود چـشـمـی و گـوشـی بـا کـس
بـرو آنـجـا کـه تـو را مـنـتـظـرنـد
قـاصـــــــــــــــدک
در دل مـن هـمـه کـورنـد و کـرنـد
دسـت بـردار ازیـن در وطـن خـویـش غـریـب
قـاصـد تـجـربـه هـای هـمـه تـلـــــخ
بـا دلـم مـی گـویـد
کـه دروغـی تـو ، دروغ
کـه فـریـبـی تـو. ، فـریـب
قـاصـدک ! هـان ، ولـی ... آخـر ... ای وای
راسـتـی آیـا رفـتـی بـا بـاد ؟
بـا تـوام ، ای! کـجـا رفـتـی ؟ ای
راسـتـی آیـا جـایـی خـبـری هـسـت هـنـوز ؟
مـانـده خـاکـسـتـر گـرمـی ، جـایـی ؟
در اجـاقـی طـمـع شـعـلـه نـمـی بـنـدم خـردک شـرری هـسـت هـنـوز ؟
قـاصــــــــــــــدک
ابـرهـای هـمـه عـالـم شـــــــــــب و روز
در دلـم مـی گــــــــــــــریـنـد




نوشته شده توسط mojy در جمعه 20 ارديبهشت 1387 ساعت 07:22
خدایا
خدایا من منم ان بنده ی دیرین همراهت
نمی دانم چرا ......
نمی دانم چرا اینگونه بی تابم
نمی دانم چرا رنگ خزان دارم
نمی دانم جهان را با من مسکین چه کار اید
که اینگونه به سویم حمله ور از هر کران اید
نمی دانم خداوندا نمی دانم چرا سخت است
نمی دانم چرا در دل نشاندن سخت و دشوار است
سهمگین چون زهر اژدار است
خداوندا تو میدانی تو می دانی همه رازم
تو می دانی همه سر سختی ان روزگارانم
تو می دانی زمان را بی منش هیچ است
تو می دانی که هر دم لحظه هایم پیچ در پیچ است
خداوندا تو خواهم ای تمام روزگارم پیکی از امید
تو خوانم ای تمام عشقبازیهای دورانم
خداوندا تو می دانی و می دانم که می فهمی و می خوانی و میدانی
همه دردم همه حرفم همه قصدم......
نوشته شده توسط mojy در جمعه 20 ارديبهشت 1387 ساعت 07:21
کسی هرگز نمی آید
کسی هرگز به گلدانهای خشک قلب ما آبی نخواهد داد.
کسی بی شک کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد.
کسی دیگر کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت.
دل از افسانه ها بر کن .
کسی هرگز نمی آید .
مکن دل خوش به هر باریکه راه خالی مهجور
مبین هر کهنه چرمی را درفش کاوه رنجور
دل از اسطوره ها بر کن .
و بتهای حریم ذهن را با تیشه اندیشه ات بشکن .
تو خود اسطوره خواهی شد .
اگر باور کنی خود را
از هم قفس شدن
تا هم نفس شدن
بسیار فاصله است
هیچ رودخانه ای را نمی توان با
با سیم خار دار مهار کرد .
در باورم هنوز
نا باورانه خود
باور نگشته ام
در نمایشنامه جهان انسان بدون نقش
نیست .
در شهر بی نگاه
آیینه ارزشی
پیدا نمی کند
ماهی ها در آب غرق نمی شوند .
در ذهن یک کویر
بی آبی زمین
قانون خلقت است
بین دوزخ و بهشت فاصله ای نیست .
اندیشه های تنگ
با یاری تفنگ
احیا نمی شوند
عمق خوشبختی را نمیتوان اندازه
گرفت .
خورشید آسمان
از ترس سایه اش
پنهان نمی شود
کاخ عشق بر روی سطح آ ب بنا
شده است .
با نعره تفنگ
معراج یک فشنگ
آغاز می شود
کتاب سفید پرفروشترین کتاب جهان
است .
سیمای آسمان
در برکه زمین
وارونه گشته است
برخی از ماهی ها قلاب بدون کرم را
هم گاز می گیرند .
نادانترین بشر
نادانترین خدا
پروردگار اوست
انسان حتی زمان افتادن یک سیب را هم
نمی تواند پیش بینی کند .
اولین پرسش را
آخرین پاسخ نیز
بی گمان کافی نیست
زنده نمودن مردگان آن دنیا از زنده نمودن
مردگان این دنیا ساده تر است .
نوشته شده توسط mojy در جمعه 20 ارديبهشت 1387 ساعت 07:13
حکایت......
|
|
نوشته شده توسط mojy در پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 ساعت 10:57
در حسرت ديدار تو ثانيه ها در گذرند
آری عشق من، آن که امروز برای رفتنش از این خاک سرد شک نداشت منم
نوشته شده توسط mojy در پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387 ساعت 10:49
زنداني
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشاي
و برون آي ازین دخمه ظلمانی
نگشايي گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانايي محدوده خویش
و در این ویرانی
بقیه تو ادامه مطلب...
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 10 ارديبهشت 1387 ساعت 02:17
۷از یک تشکیل شده است (۱+۱+۱+۱+۱+۱+۱)ولی ما اون رو نمی بینیم فقط ار یک هایی که کنار هم قرار گرفته اند. ولی ما اون یک رو نمی بینیم اگر درست دقت کنیم. شاید بقیه ی چیز ها هم از یک تشکیل شده باشند. ولی ما اگر درست نگاه نکنیم اون یکرو که درونش هست نمی بینیم. نویسنده(I)
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 02:43
پر مي كشي و واي به حال پرنده اي....كز پشت ميله ی قفسي عاشقت شده ست
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 02:41
| مـن به زيبـايي چشمـان تو غمـگين مــاندم وبه اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران تـو بـه انـدازه تمـام تنهايـي من شـاد بمـان |
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 02:35
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 02:30
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 3 ارديبهشت 1387 ساعت 02:24
| ما ز یاران چشم یاری داشتیم | خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم |
| تا درخت دوستی برگی دهد |



