all of the world

آخرین نوشته ها
جملات زیبا از بزرگان
بابا جان نظر بدید دیگه
dl music
ساده ترين روش براي نگارش يك نامه عاشقانه
نمایش کلیه فعالیت های اینترنتی جاری در ویندوز
Soude - Age Khoda Komak Kone
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد
آهنگ جديد رپنات با همراهي مارشال با نام هفته خورده
سوالات جالب و جواب های باور نکردنی
--------------------------------------new music------------------------------------------------------------------
ضمیمه کلیک روزنامه جام جم شماره 207
آهنگ جدید امیر تتلو و آرمین 2afm و طعمه به نام رفتی اما
Isar - Bikari
مار ها و قورباغه ها
.:: بهداشت ناخن و داشتن ناخن هایي زیبا ::.
آهنگ جديد مجیکُ به نام باور نکم چشمامو
74 آهنگ داغ داغ
7اهنگ جدید
4 ابزار موبایل آپدیت شد
تست هوش
دستان دعا كننده
اصول و روشهاي متداول در ایمیل نگاری!
آهنگ جديد نیما علامه و سامی کی کی به نام کیس
آهنگ جديد شاهین نجفی و تپش 2012 به نام ما شریم
افتتاح بزرگترین هتل خاورمیانه در دبی
.:: نسخه نهایی یاهو مسنجر Yahoo! Messenger 9.0.0.1912 Final ::.
آهنگ جديد A2 به نام اثرات جانبی
سلام عزیزان من
همه چیز در باره جنیفر لوپز
4نرم افزار جديد واسه موبايل
4نرم افزار جديد واسه موبايل
دلايلي محكم برای اینکه به مرد بودن يا (زن بودن) خود افتخار کنید !
.:: همه چيز درباره ي فيلم هاي اکران عـــید فطـــــر ::.
جانشيني براي پادشاه
سلام بر رمضان
آهنگ جديد علي اوج و زانيار با نام منو ببخش
چه سال ها که خدا بود و ما نفهمیدیم
سربرنکردی
چند تا اهنگ تووپ
همه چیز برای موبایل
چگونه بفهمیم دوستمان در یاهو مسنجر (مخفی) Invisible است؟
نسخه نهایی یاهو مسنجر Yahoo! Messenger 9.0.0.1912 Final
طرز پخت آش رشته
دانلئد چنـــد نرم افزار جدید
انعکاس زندگی
از بین بردن یک رد پای مخفی در ویندوز
شناخت قرآن و اسلام از ديدگاه دانشمندان غربي
سرگذشتي از حضرت امير المومنين علي (ع)
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای بینامین به نام تنهام بزار که پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید

موضوعات فیلتر شکن(proxy)
جک
ترفند
SMS
عشقولانه
30نما
کد جاوا
تحقیق
خیلی باحاله
عکس
متفرقه
دانلود موزیک
وال پیپر
مقالات انگلیسی
بیوگرافی (زندگی نامه)
118کل کشور
دانلود...
ضرب المثل ها:
دانلود کتاب E BOOK
احادیث
مجله پزشکی
داستان و حکایت
مجله موبایل(دانلود)
شعر و ادب

دوستان حسین عصار
امیر بلوطی
سيد مرتضي احمدي

آخرین نوشته ها
جملات زیبا از بزرگان
بابا جان نظر بدید دیگه
dl music
ساده ترين روش براي نگارش يك نامه عاشقانه
نمایش کلیه فعالیت های اینترنتی جاری در ویندوز
Soude - Age Khoda Komak Kone
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد
آهنگ جديد رپنات با همراهي مارشال با نام هفته خورده
سوالات جالب و جواب های باور نکردنی
--------------------------------------new music------------------------------------------------------------------
ضمیمه کلیک روزنامه جام جم شماره 207
آهنگ جدید امیر تتلو و آرمین 2afm و طعمه به نام رفتی اما
Isar - Bikari
مار ها و قورباغه ها
.:: بهداشت ناخن و داشتن ناخن هایي زیبا ::.
آهنگ جديد مجیکُ به نام باور نکم چشمامو
74 آهنگ داغ داغ
7اهنگ جدید
4 ابزار موبایل آپدیت شد
تست هوش
دستان دعا كننده
اصول و روشهاي متداول در ایمیل نگاری!
آهنگ جديد نیما علامه و سامی کی کی به نام کیس
آهنگ جديد شاهین نجفی و تپش 2012 به نام ما شریم
افتتاح بزرگترین هتل خاورمیانه در دبی
.:: نسخه نهایی یاهو مسنجر Yahoo! Messenger 9.0.0.1912 Final ::.
آهنگ جديد A2 به نام اثرات جانبی
سلام عزیزان من
همه چیز در باره جنیفر لوپز
4نرم افزار جديد واسه موبايل
4نرم افزار جديد واسه موبايل
دلايلي محكم برای اینکه به مرد بودن يا (زن بودن) خود افتخار کنید !
.:: همه چيز درباره ي فيلم هاي اکران عـــید فطـــــر ::.
جانشيني براي پادشاه
سلام بر رمضان
آهنگ جديد علي اوج و زانيار با نام منو ببخش
چه سال ها که خدا بود و ما نفهمیدیم
سربرنکردی
چند تا اهنگ تووپ
همه چیز برای موبایل
چگونه بفهمیم دوستمان در یاهو مسنجر (مخفی) Invisible است؟
نسخه نهایی یاهو مسنجر Yahoo! Messenger 9.0.0.1912 Final
طرز پخت آش رشته
دانلئد چنـــد نرم افزار جدید
انعکاس زندگی
از بین بردن یک رد پای مخفی در ویندوز
شناخت قرآن و اسلام از ديدگاه دانشمندان غربي
سرگذشتي از حضرت امير المومنين علي (ع)
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای بینامین به نام تنهام بزار که پیشنهاد میکنم حتما دانلود کنید

آمار وبلاگ
امروز: چهارشنبه 13 آذر 1387
نظرات: 19
نوشته ها: 583
بازديد امروز: 15
بازديد ديروز: 71
کل بازديدها: 61480
...
RSS
Design By PersianWeblog
Powered By AnzaliBlog
انزلی بلاگ :: اولین سرویس وبلاگ شهرستانی
خوش آمدید اگر چه تنها ترین تنهایانم ولی باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتهای من است. با سلام و خسته نباشید. به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم لذت برده با شید . نظر یادتون نره .*mojtaba*
آفلاين

صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
آلبوم عکس
درباره من
دوستان
نویسندگان وبلاگ مجتبی احمدی
جستجو

خبرنامه
برای عضويت در خبرنامه لطفا" ايميل خود را وارد کنيد:

یاهو
mojyjoon_70
لینک دوستان eshgh
all
جوک .:. love .:. علمي .:. funny
خیلی باحاله نری ضرر کردی(hesam)
mojy
download
download
گنجیشک کوچولویه باحال
male khodame
sms
سایت مخصوص نرم افزارهای درسی (EN)
دیکشنری آنلاین
انزلی چی آبای...
کدهای تقلب تمام بازی ها
کی invasible ?
انزلی بلاگ
شهر من انزلی
ملوانیها
فروشگاه آنلاين
شرکت ایرانیان پیشگام
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد
 
در زمانهای قدیم پسرك فقيري در شهري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد!

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


پسر با دقت و آهستگي شير را سر كشيد و پس از تشكر گفت : "چقدر بايد به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چيزي نبايد بپردازي، مادرم به ما آموخته كه نيكي ما به ديگران ازائي ندارد"پسرك گفت: "پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم"
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


سالهاي سال از اين ماجرا گذشت تا اينكه آن دختر جوان كه حالا براي خودش خانمي شده بود به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر ديگري فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين بهتري نسبت به درمان او اقدام كنند.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن بيمارش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


از آن روز به بعد آن زن بيمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي از آن دكتر كلي و تيم بزشكي بيمارستانش گرديد.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


آخرين روز بستري شدن زن جوان در بيمارستان بود. به درخواست دكتر صورتحساب پرداخت هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. آن پزشك گوشه صورتحساب چند كلمه اي نوشت و آنرا درون پاكتي گذاشت و براي آن زن جوان ارسال نمود.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


زن جوان از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زير لب خواند : "بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است" امضاء. دكتر هوارد كلي !


معمولا ما در زندگی خود بد جوري شيوه ي داد و ستد را پیشه خود کرده ایم و تا چیزی از کسی نگیریم و یا کاری برایمان انجام ندهند در ازائش حاضر به ارائه ي خدمتي نيستيم! البته مطمئنا اين تقصير از جانب هيچكدام از ماها هم نيست! ولي بطور كلي این خصلت خوبی نیست ضمن اینکه با آموزه های دینی ما هم سازگاری ندارد و با فرهنگ و ادب ایــرانی هم در تضاد است. ما حتی به نصیحت استاد سخت سعدی در این مورد توجه نمی کنیم که می فرماید :
 

تو نیکی می کن و در دجله انداز

که ایــزد در بیــابــانــت دهـد بـاز!


یا بقول حافظ كه مي گويد :

تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری داند


و حاصل كلام :

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند ...
 


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در يكشنبه 21 مهر 1387 ساعت 08:01

مار ها و قورباغه ها


مارها و قورباغه‌ها

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگین بودند
تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكایت كردند
لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند
طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها
قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند ولي اينبار همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند
حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند
ولي تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !!؟؟
 

از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم ؟

با تشكر از : بهروز خليلي


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 16 مهر 1387 ساعت 02:53

دستان دعا كننده
دستان دعا كننده

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 
اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450
سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.

 


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در جمعه 12 مهر 1387 ساعت 01:27

جانشيني براي پادشاه
جانشيني براي پادشاه

102342.jpg

روزي از روزها، پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند تا دانه رشد كند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بي فايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد.
وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: پس گياه تو کو؟
پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد...
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد! همه جوانان به اين انتخاب پادشاه اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت: اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.
پادشاه ادامه داد: مردم به پادشاهي نياز دارند که در عين راستگويي و درستكاري با آنها صادق باشد، نه آن پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن دست به هر عمل ريا كارانه اي بزند!
 


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در يكشنبه 7 مهر 1387 ساعت 02:27

انعکاس زندگی
انعکاس زندگی گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 3 مهر 1387 ساعت 01:26

سرگذشتي از حضرت امير المومنين علي (ع)

سرگذشتي از حضرت امير المومنين علي (ع)

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

وي فرزند ابو طالب بود. علي (ع) ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به درخواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد، شرح حال را فرمود، علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلسي که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصيه و وزير من خواهد بود، تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد.

علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه هجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند، علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود، امانتهاي مردم را به صاحبانش رسانده، مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر همراه نموده و به مدينه حرکت نمود. در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و آن حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد.

علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود : هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود.

علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيامبر اسلام ممتاز بود به عنوان اينکه او جوان است و مردم به واسطه خون هاي که در جنگها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شئونات عمومي به کلي قطع شد ! وي نيز در خانه ماند و به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم (ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.

آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رو عده اي از صحابه ايشان که پيشاپيش آنها عايشه، طلحه، زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند. آن حضرت براي خوابانيدن فتنه، جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج که در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است. به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زماني کوتاه در صبح روز نونزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سجاده ي نماز به دست ابن ملجم مرادي که از خوارج بود ضربتي سهمگين خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيدند. در احادیث از پیامبر اكرم نقل شده که روزي به حضرت علی فرمود، ای علی، تو به دست شقی ترین انسانها کشته خواهی شد.

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

ز خطبه هاي علي دل به لرزه مي افتد
بليغ تر ز علي كيـست جز خـداي علـي

گـــل مــــدينه و فـــرزند مـكه را كشتنـد
مـــگر چه بــود عــــدل مـــــدعاي علـي

اگــر كه حال منــاجات نيمـه شـب داري
بناله لب بگشا همـره ي دعـــاي علــي

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

كمر بستن به قتل علي (ع) توسط ابن ملجم

عبدالرحمان ابن ملجم مرادی یکی از خوارج بود که همراه با دو تن دیگر به نام های برک بن عبدالله تمیمی و عمر بن بکیر تمیمی، در مکه با هم قرار گذاشتند تا امام علی، معاویه و عمرو عاص را بکشند و به این ترتیب جامعه مسلمانان را از فتنه خلاصی بخشند.

عبدالرحمان به کوفه آمد و با دوستان خود دیدار می کرد. یک بار به دیدار گروهی از طایفه "تیم الرباب" رفت. در آنجا زنی را به نام "قطام بنت شجنه بن عدی" را دید که پدر و برادرش در نهروان کشته شده بودند. ابن ملجم وی را خواستگاری کرد. زن مهر خویش را سه هزار دینار به همراه قتل امام علی (ع) قرار داد. ابن ملجم گفت که از قضا برای همین به کوفه آمده است. وی شمشیر خویش را به زهر آلوده ساخت و در مسجد پنهان شد و در صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری، هنگامی که امام علی مشغول خواندن نماز یا نافله صبح بود، شمشیر را بر فرق آنحضرت فرود آورد و همین منجر به شهادت آن حضرت در دو روز بعد گردید.


سفارش حضرت علي (ع) در مورد ابن ملجم

مردم با ديدن اين منظره هجوم آوردند و ابن‏ملجم را گرفتند و به نزد علي(ع) بردند. علي(ع) چشمانش را گشود. با صداي ضعيف اما با يک دنيا مهرباني و لطف رو به او کرد و گفت : اي ابن ملجم، آيا به تو مهرباني نکردم؟... آيا براي تو امام بدي بودم تا مرا اين‏گونه پاداش دهي؟ ...
آنگاه رو به فرزند ماتم‏زده‏اش حسن(ع) کرد و فرمود : پسرم، با اسير خود مدارا کن و شفقت و مهرباني پيش گير... ما از اهل بيت رحمت و مغفرتيم. از آنچه خود مي‏خوري به او بخوران و از آنچه مي‏آشامي به او بنوشان. اگر من از دنيا رفتم با يک ضربه او را قصاص کن و اگر زنده ماندم خود مي‏دانم که با او چه کنم و من به عفو سزاوارترم.
 

به جز از علي که گـويد به پسر که قاتل من
چو اسير توست اکنون به اسير کن مــــدارا

شبي كه قاتل خود را گرسنه مي پنداشت
نخواست شيـر بنوشد ، ببين حيــاي علـي
 


كشتن ابن ملجم مرادي لعنت الله عليه


چون امير مؤمنان (ع) توسط ابن ملجم مضروب شد، طبق روايت‏حاكم در مستدرك، نسبت‏به او سفارش كرد و گفت : به او نيكى كنيد. اگر زنده ماندم يا مى‏بخشم يا قصاص مى‏كنم و اگر دنيا را وداع گفتم، شما خود در مجازات او شتاب كنيد كه من در پيشگاه خداى عزوجل خصم اويم.

طبرى گويد : چون على (ع) رحلت ‏يافت، حسن (ع) ابن ملجم را طلبيد. او را حاضر كردند. ابن ملجم به حسن (ع) گفت : من با خدا پيمانى نبسته‏ام جز آنكه بدان وفا كرده‏ام. من در حطيم با خدا پيمان بستم كه على و معاويه را بكشم يا خود كشته شوم. پس اگر مايل باشى مرا واگذار تا معاويه را نيز بكشم و عهد خدا بر من باد اگر او را نكشتم و زنده ماندم به نزد تو باز آيم و دستم را در دست تو بنهم. حسن (ع) به او پاسخ داد : هرگز به خدا سوگند مگر آنكه آتش را ببينى. سپس او را جلو انداخت و كشت. پس مردم جنازه او را گرفته در پوريا پيچيدند و آتش زدند.

شيخ مفيد در ارشاد گويد: ام هيثم دختر اسود نخعى درخواست كرد جنازه ابن ملجم را به او ببخشند تا وى آن را آتش بزند. پس جنازه را به او بخشيدند و او نيز آن را به آتش سوزانيد. حاكم در مستدرك به سند خود از ابو اسحاق همدانى نقل كرده است كه گفت : ديدم قاتل على ابن ابيطالب را كه در ميان نيزه‏داران به آتش سوزانده شد.
 


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 3 مهر 1387 ساعت 01:14

قدرت اندیشه
با عرض سلام و آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما عزيزان
 

ضمن عرض تسليت بمناسبت ايام شهادت امير مومنان حضرت علي (ع) اميدوارم خسته نبوده باشيد و شب گذشته ي منتهي به سحرگاه امروز را كه اختصاص داشت به شب زنده داري اولين شب از شب هاي مبارك قدر، بخوبي گذرانده و بنده را هم از دعاي خير فراموش نكرده باشيد.

در اينجا نكته اي را لازم دانستم حضور شما سروران عزيز عرض نمايم :
با توجه به اينكه اين ايام به شب هاي قدر و مراسم احياء تعلق دارد همچنين متقارن است با شهادت امير مومنان، حضرت علي عليه السلام، ارسال ايميل هاي گروه با تعدادي كمتر بصورت روزانه و البته به پاس احترام اين ايام بصورت ويژه ارسال خواهد شد، ضمن اينكه روز دوشنبه بطور كلي گروه تعطيل خواهد بود و به خواست خدا از روز چهارشنبه سوم مهر مجددا طبق روال گذشته با ايميل هاي متنوع و همچنين مجله هاي مختلف در خدمت شما خواهيم بود. اميدوارم با توجه به مناسبتي كه در آن قرار داريم با ذكر دعا و ثنا و حتي المكان حضور در شب هاي احياء از فيوضات قدر محروم نمانيم.


موفق باشيد و التماس دعا

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

قدرت اندیشه

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!
 


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در دوشنبه 1 مهر 1387 ساعت 04:29

سجاده گشته رنگین!!!!!!!!!!!!!!!!!111


سجاده گشته رنگین ...

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـــا خاتــم النبییــن، یا خاتــم النبـییـــن

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیـم پرور، عــالم یتیم گردیــد

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیــمان دیـگر ز در نیامـد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امـشب شرنگ بیـداد در کـام مجتبـی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فـرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری بـرادر امـشب زینــب اسیـر گردید

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قـرآن، قـرآن شهیـد گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـا خاتــم النـبییــن، یـا خاتــم النـبییـــن



شعر از : حمید سبزواری


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در دوشنبه 1 مهر 1387 ساعت 03:19

اثباتي ساده براي وجود خدا !
 


اثباتي ساده براي وجود خدا !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
 

با تشكر از : علي درخشاني



راستي ! چرا يافتن خدا براي خيلي از ماها اينقدر دشوار است ؟


شايد جواب اين سوال در اين جمله باشد كه :

زيرا ما بدنبال چيزي هستيم كه هرگز آنرا گم نكرده ايم ...!


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 27 شهريور 1387 ساعت 05:25

ماه مبارک رمضان و شبهاي قدر
ماه مبارک رمضان و شبهاي قدر

(دعیتم الی ضیافة الله)

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

خوشــــا دمی که رسـد آرزو به حد کمــال
خوشا شبی که به عاشق رسد پیام وصال

تمـام عمــر اگر بگذرد به درد فــراق
چه غم ،چو قلب بود از امید مالا مال

ز زندگانی هشتـــاد و چارسـاله به است
شبی که ارزش آنست بیش از آن همه سال
(*)

دهند مژده مهمـانـی خــدای جلیــل
فرشتگان، به تشرف به بارگاه جلال

ز میــزبان یــگانه به بنــدگان آرنـد
درود و مژده رحمت، نوید استقبال

شگفت اینکه بود روزهــای مهمـــانی
غذای جسم حرام و شراب روح حلال!

به بزم دوست همه هرچه هست هست جمیل
که تـابنــــاک بــــــود بارگـــه زنــــور جـــــــمال

به گوش جان رسد از محرمان خلوت انس
هــــزار پاسـخ راز عجــب بــدون ســـوال

ز سرخوشی نتوان گفت چون زمان گذرد
روان چگونه پرد در چنان شگفــت مجــال

چنیـن بود شـب تقـدیر تا طلیعه فجـر
که روشنی دمد و تیرگی رود به زوال

تو ناظم ! ار به سر آمد زمـان مهمانـی
بشو غبار غم از چهر خود ز اشگ زلال

کسی بود به یقین رستگار در دو سرای
که ماهی ازهمه سالش بود بدین منوال


(*) اقتباس از آیه : لیلةالقدر خیر من الف شهر (هزار ماه مساوی است تقریبا با هشتاد و چهار سال)
یعنی درک فیض یک شب قدر بهتر است از زندگانی یک عمر هشتاد و چهار ساله که در طول آن شب قدر ادراک نشود !

نگارش : استاد حاج جعفر ناظم رعایا
 

| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در يكشنبه 24 شهريور 1387 ساعت 06:19

داستاني بسيار زيبا و واقعي
داستاني بسيار زيبا و واقعي

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد

و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت..
.



با تشكر از : قاسم سلطاني


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در شنبه 23 شهريور 1387 ساعت 03:52

فــــرشته‌اي به نام مــــــادر
فــــرشته‌اي به نام مــــــادر

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

او آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد : ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفتم او از تو نگهداري خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه ميخواهد برود يا نه ! او گفت : اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي من كافي هستند.

خداوند لبخند زد : فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و بيش از پيش شاد خواهي بود.

كودك ادامه داد : چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نميدانم؟

خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشتهُ تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت : وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خدا هم براي اين سوال پاسخي داشت : فرشته ات دستهايت را كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه تو چگونه با دعا با من راز و نياز كني.

كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام انسانهاي بدي هم در زمين زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت ميكند؟

خداوند با تبسم ادامه داد : فرشته ات از تو مواظبت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد : اما من به اين دليل كه ديگر نميتوانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات درباره من با تو صحبت خواهد كرد و راه بازگشت نزد من را به تو خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه نزد تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك ميدانست كه بزودي بايد سفرش را آغاز كند!

پس به آرامي يك سوال ديگر هم از خدا پرسيد : خدايا ! اگر جز به رفتن من چاره اي ديگر نيست لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانه او را نوازش داد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهميتي ندارد. اما به راحتي ميتواني آن را مــــــادر صدا كني ... مــــــادر ...

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

امیدوارم قدر مادرهاتون رو خيلي بيشتر از اين كه بايد، بدونید

چون تنها اوست که هر لحظه ميشه آرامش رو در کنارش احساس کرد

بياد مادرم كه خیلی زود تنهام گذاشت و رفت

و تقدیم به همه ي مادرهاي خوب و مهربون ايروني
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org مــــــادر
اي لطيف ترين گل بوستان هستي
اي باغبان هستي من
به هنگام روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند
به هنگام پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد
به هنگام بيماري
ام طبيبي بودي که دردم را ميشناسد و درمانم ميکند
به هنگام اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد
به هنگام تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند
به هنگام ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد
مــــــادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي
تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت مــــــادر...
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 03:45

مناظره زندگی و مرگ
مناظره زندگی و مرگ

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهایی مترصد بلعیدن

مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم
تو آغازی به آلام دنیوی

زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری

مرگ: تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی
من منتخب آنها برای رهایی از تو

زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی
من فرصت دوباره باهم بودنشان

مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از این وادی

زندگی: تو اشک مادر داغدیده ای
من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر

مرگ: تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه

زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق

مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرآلود به بودن او

زندگی: من مصور یک بوسه ي شیرین عاشقانه ام
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق

مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب

زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن

مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم
تو جزای جرم زندگی بدون او

زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی

مرگ: من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور

زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !

مرگ: ……………………………….!!!


زندگي را پاس داريم بهتر است !
 

| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 20 شهريور 1387 ساعت 03:39

زود قضـــاوت نكنيــم !
زود قضـــاوت نكنيــم !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
 

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :

1. سنگ ........ پس از رها کردن!

2. سخن ............ . پس از گفتن!

3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!

4. و زمان ........ پس از گذشتن!


با تشكر از : نيـــــكو


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در شنبه 16 شهريور 1387 ساعت 04:55

داستان سنگ و سنگ تراش
داستان سنگ و سنگ تراش

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

روزی، سنگتراشي كه از كار خود ناراضي بود و احساس حقارت ميكرد، از نزديكي خانه بازرگاني رد ميشد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو كرد كه او هم مانند بازرگان باشد.
در يك لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فكر ميكرد كه ازهمه قدرتمندتر است. تا اين كه يك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او ديد كه همه مردم به حاكم احترام مي گذارند حتي بارزگانان.
مرد با خودش فكر كرد : كاش من هم يك حاكم بودم، آن وقت از همه قوي تر ميشدم!
در همان لحظه ، او تبديل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالي كه روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم ميكردند. احساس كرد كه نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فكر كرد كه خورشيد چقدر قدرتمند است .
او آرزو كرد كه خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي كرد كه به زمين بتابد و آن را گرم كند.
پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد كه نيروي ابر از خورشيد بيشتر است، و آرزو كرد كه تبديل به ابري بزرگ شود و آنچنان شد.
كمي نگذشته بود كه بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو كرد كه باد شود و تبديل به باد شد. ولي وقتي به نزديكي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت. با خود گفت كه قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.
همان طور كه با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس كرد كه دارد خورد ميشود. نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد كه با چكش و قلم به جان او افتاده است!
 

نتيجه اخلاقي اي كه از اين حكايت ميگيريم اينست كه بايد قدر موقعيت ها و لحظات زندگيمان را بدانيم و نگذاريم با زياده خواهي و تندروي كه ممكن است ناشي از نوعي حسادت نسبت به اشخاص ديگر باشد شرايطي را بوجود بياوريم كه وضعيت فعلي ما دچار مخاطره شده و در نهايت وضع از اين حالتي كه هست، بدتر هم بشود ! چون اينگونه رفتارها كه حاكي از خواسته هاي نابجا و انتظار دست يافتن به روياهاي محال است اين امكان را بوجود خواهد آورد كه به ورطه اي سوق داده شويم كه شايد ديگر راه برگشتي بوجود نيايد !

شكر نعمت، نعمتت افزون كند
کفـر ، نعمت از کفت بیرون کند


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در پنجشنبه 14 شهريور 1387 ساعت 08:05

گنجشک و خدا
گنجشک و خدا

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (1) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در سه شنبه 12 شهريور 1387 ساعت 08:39

زخمهای عشق مادر
زخمهای عشق مادر

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...
 


| + | موضوع: داستان و حکایت | نظرات (0) | ارسال به دوستان
نوشته شده توسط mojy در چهارشنبه 30 مرداد 1387 ساعت 01:27

آیا شیطان وجود دارد؟

آیا شیطان وجود دارد؟

و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استا