صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
آلبوم عکس
درباره من
دوستان
نویسندگان وبلاگ مجتبی احمدی
all
جوک .:. love .:. علمي .:. funny
خیلی باحاله نری ضرر کردی(hesam)
mojy
download
download
گنجیشک کوچولویه باحال
male khodame
sms
سایت مخصوص نرم افزارهای درسی (EN)
دیکشنری آنلاین
انزلی چی آبای...
کدهای تقلب تمام بازی ها
کی invasible ?
انزلی بلاگ
شهر من انزلی
ملوانیها
فروشگاه آنلاين
شرکت ایرانیان پیشگام
ضمن عرض تسليت بمناسبت ايام شهادت امير مومنان حضرت علي (ع) اميدوارم خسته نبوده باشيد و شب گذشته ي منتهي به سحرگاه امروز را كه اختصاص داشت به شب زنده داري اولين شب از شب هاي مبارك قدر، بخوبي گذرانده و بنده را هم از دعاي خير فراموش نكرده باشيد.
در اينجا نكته اي را لازم دانستم حضور شما سروران عزيز عرض نمايم :
با توجه به اينكه اين ايام به شب هاي قدر و مراسم احياء تعلق دارد همچنين متقارن است با شهادت امير مومنان، حضرت علي عليه السلام، ارسال ايميل هاي گروه با تعدادي كمتر بصورت روزانه و البته به پاس احترام اين ايام بصورت ويژه ارسال خواهد شد، ضمن اينكه روز دوشنبه بطور كلي گروه تعطيل خواهد بود و به خواست خدا از روز چهارشنبه سوم مهر مجددا طبق روال گذشته با ايميل هاي متنوع و همچنين مجله هاي مختلف در خدمت شما خواهيم بود. اميدوارم با توجه به مناسبتي كه در آن قرار داريم با ذكر دعا و ثنا و حتي المكان حضور در شب هاي احياء از فيوضات قدر محروم نمانيم.
موفق باشيد و التماس دعا

قدرت اندیشه
پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.
زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!
نوشته شده توسط mojy در دوشنبه 1 مهر 1387 ساعت 04:29

